فقط خیره میشم به تاریکی اتاق دلم خیلی تنگ میشه برا خیلی از اتفاقای خوب گذشته واقعا خودمو گم کردم دلم گرفته کاش این شبا تموم بشه دلم میخواد برم پیش خدا من دیگه این بازی رو دوس ندارم کاش بازی تموم بشه شب که میشه تمام خاطرات میاد سراغم تمام روز های زندگیم میاد جلو چشام میگن لحطه ی مرگ تمام زندگی مثل یه فیلم از جلو چشات رد میشه اما من هرشب این اتفاق برام میوفته میرم تا کودکیمو برمیگردم نگاه که به ساعت میکنم میبینم شبم تموم شده و هوا داره روشن میشه شما ای خاطرات کهنه و پوسیده درهم رهایم سازید .چقد بدم میاد از این روشنایی برام ترسناکه هر فردایی که میاد از خدام دور شدم فک میکنم تو سیاهچالیم که دلم برا خدا تنگ شده اونم دلش تنگ شده اما اونم دیگه حوصله ی هیچیو نداره اونم خسته شده از قول هایی که سرش نبودم از همه حرفایی که گفتمو عمل نکردم تو امتحاناش برگه هامو سفید دادم و اون هربار نا امیدانه نگام میکنه و به خودش میگه کاش مثل من دوسم داشتی
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۵| ساعت 0:53| توسط بازنده|
ما را در سایت No one on earth دنبال میکنید
برچسب: هایم, نویسنده: بازدید: 27